![]() |
||
اینجائید فارسي |
|
|
از کوزه همان برون تراود که د ر اوست08.01.08 15:30 عمر 3 yrs از شکوه آگاهی- پاریس جمعیت کره زمین به مرز هفت میلیارد رسیده است. هر شبانه روز نزدیک به 170،000 نفر می میرند و 360،000 نوزاد به جهان میآیند و میتوان گفت که بدینگونه در هر شبانه روز نزدیک 200،000 نفر به تعداد آدمهای کره زمین افزوده میشود. این افزایش در کشورهای آسیا و آفریقا که به دلایل مذهبی و نارسایی های سیاسی و اقتصادی، زاد و بود مردم خود را نمیتوانند بخوبی وارسی کنند خیلی بیشتر و بی رویه تر از کشورهای اروپا و آمریکا است. برای نمونه در سی سال گذشته جمعیت کشور فرانسه از 55،000،000 به 60،000،000 رسیده است ولی در همین سی سال گذشته جمعیت ایران از 35،000،000 به 70،000،000 نفر افزایش یافته است. افزایش پنج میلیون نفر در سی سال به مردم فرانسه بی تناسب با رشد و شکفتگی اقتصادی این کشور نبوده است. آنچه در سی میتوانست در فرانسه خریده شود امروز به چهار یا پنج اورو بدست می آید و نیز(Euro) سال پیش با یک اورو دستمزد ده اورویی آن زمان، امروز چهل اورو میباشد. آن زمان یک فرانسوی که به ایران می آمد یک اورو (برابر با شش و نیم فرانک آن روز) میداد و هفت تومان دریافت میکرد و بهتر از آن، وارونه آن بود که یک ایرانی در فرانسه برای گرفتن یک اورو هفت تومان میداد ولی امروز آن فرانسوی با یک اوروی خود هزار و دویست و پنجاه تومان پول کشور ایران را میگیرد و آن ایرانی با یک هزارو دویست و پنجاه تومان پول کشور خود، تنها یک اورو در فرانسه بدست می آورد. هزینه زندگی در فرانسه بر روی هم شش تا هفت برابر شده و دستمزد هم پیرامون همان پنج تا شش برابر سی سال پیش بالا رفته است و جز مسکن، دشواری چشم گیر دیگری بمیان نیامده است ولی در ایران هزینه زندگی از سی سال پیش تا امروز یک صدو هفتاد برابر شده و دستمزد تنها بین بیست تا بیست و پنج برابر در نوسان است. اگر ثروت و ذخایر پیش از سال 1979 نمیبود ایران امروز از بینوایان جهان بشمار میآمد. برای دوستان و خوانندگانٍ آگاهی که این نوشته را میخوانند باید یادآوری کرد که نگارنده هرگز برآن نیست که با نگاشتن چیزهایی که همه میدانند کشور فرانسه و یا هر کشور دیگر بیگانه ای را نمونه و سرمشق کشور ایران بشمارآورد. او در 67 سال زندگانی خود همیشه غرور و سرفرازی از آن داشته که کشورش ایران با فیلسوف و پیامبر فرزانه ای چون اشوزرتشت (هزاران سال پیش) و پادشاهان برجسته ای چون کوروش و داریوش و هزارها سرداران ملی، ادبا، دانشمندان نام دار خود، نمونه و سرمشق بیشتر کشورهای بسیار پیشرفته زمان ما بوده است و امروز هم ملت نیک سیرت ایران خیلی شایسته تر از روزگاری است که نیندیشیده به سر خویش آورده است. ولی برابر با قانون دانش « هیچ چیز همیشه به یک سان نمی ماند». و نیز بزرگ ما حافظ هم گفته است که : رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند سنجش میان ایران و فرانسه از این روی پیش آمد که به یاری آن بشود نمونه ها و معیارهای سی سال گذشته ایران در دنباله این گفتار آسان تر بررسی شود. امروز در سال 2007 مسیحی، دویست و بیست و هفت کشور با نزدیک به هفت میلیارد انسان بر روی کره زمین زندگی میکنند. هریک از این کشورها دارای رنگ و نژاد و دین و فرهنگ ویژه خود هستند و گاهی برخی از کشورها و ملتهایشان کوچکترین همانندی با یکدیگر ندارند ولی میلیاردها آدم، روزانه به آب و خوراک نیاز دارند که نمیرند پناهگاه و پوشاک میخواهند که از سرما نخشکند. جلو درد و خون ریزی آنها باید گرفته شود که جان نسپارند و پرورش و آموزش را برای زندگی و تندرستی فرزندان خود ناگزیر میدانند. چهار رکن بنیادی زیر برای زنده ماندن یک ملت باید همیشه در چرخش باشد: 1- تولید: باید همه روز ه خوراک و پوشاک و دیگر چیزهای مصرفی در دسترس ملت باشد و پی در پی پخش شود. 2- درمان و بهداشت: پزشک و دارو و دیگر ابزار آن . 3- امنیت : نگهداری و پشتیبانی از درون و از مرزهای کشور. 4- آموزش : کودکان ، نوجوانان و جوانان، بیاموزند و تربیت شوند. تأمین این چهار بخش و شاخه های وابسته به آنها که زنده بودن مردم در گرو آنها است نیاز به یک سازمان دهی و هزینه سرسام آور دارد و نباید به چاپ زدن اسکناس پرداخته شود! جان سخن اینجا است که یک جامعه را چگونه میتوان اداره کرد که هرکس در آن بتواند آزادانه بخرد، بفروشد، تولید کند و مصرف نماید و بتواند جای آنچه را که مصرف کرده برای دیگران هم که نیاز دارند پر کند؟ ... این مبادله در هزاران سال پیش با اشیاء و کالاها و جانواران انجام میشد که چندان معیار درست و روشنی نداشت: یک درخت پر میوه را میدادند و یک پوست الاغ و یا سه مرغ میگرفتند... داریوش بزرگ پادشاه هخامنشی ایران سکه را آفرید و کار بده و بستان بسیار آسانتر و روشنتر شد تا اینکه در سده هفدهم مسیحی دانش اقتصاد پدید آمد. آنتوان دومونکرستین«(Antoine De Mont Chréstien) ادیب و دانشمند فرانسوی در سال 1615 کتاب بنام «اقتصاد سیاسی “Economic Politique” نوشت و بدینگونه دانش اقتصاد یک شاخه رسمی آموزشی بشمار آورده شد و اندک اندک به دانشگاههای بزرگ و آموزشگاههای عالی راه پیدا کرد و تا بالاترین پایه آموزشی یعنی دکتری رسید. امروز در کشورهای پیشرفته جهان ( مانند بسیاری از کشورهای اروپا و آمریکا) هیچ دولت مردمی نیست که بخش مهمی از آموزش و کارآموزی وزارت و ریاست او با آگاهیهای اقتصادی همراه نبوده باشد. در جوامع امروزی هرگونه داوری درباره کیفیت و چگونگی زندگی ملتها بر پایه موازنه های اقتصادی کشورهای آنان انجام میگیرد و جز اینهم هیچ ابزاری برای یک چنین داوری نمیتواند ارزش داشته باشد. زنده ماندن نخستین هدف انسان است. برای زنده ماندن باید مصرف کرد و تا تولید نشود مصرفی در کار نیست. برای تولید کردن هزینه نیاز است. هزینه یعنی پول یا هرچیز ارزش دار دیگری. پول مانند سنگی است که در یک کفه ترازو میگذارند و در کفه دیگر ترازو کالا گذاشته میشود. هرچه آن سنگ سبکتر یا سنگین تر باشد کالا نیز به همان نسبت کمتر یا بیشتر خواهد شد... برای پیدا کردن سنگ (پول) باید جستجو و کوشش کرد. ولی ترازو دار (کارفرما) میگوید که خودش سنگ (پول) را دربرابر انجام دادن کاری در چهارچوب زمانی سنجیده شده بما خواهد داد. اگر هریک از کارهایی که گفته شد با ترتیب و در جای و زمان خود انجام نگیرد چرخ اقتصاد دچار دشواری میگردد که اقتصاد دانان به آنف نامهایی مانند اقتصاد بیمار- راکد یا کند- کاذب و مانند اینها میدهند. این شرح بچه گانه از زندگی روزانه ملتها، یک واقعیت است. هر کس از هر دیدگاهی میتواند در این باره سخن بگوید. برخی میگویند: مادیات ارزش ندارد- ویا : زندگی را نباید از دیدگاه پول یا مادیات نگاه کرد- و یا : انسانیت به پول بستگی ندارد... همه این سخنان زیبا هستند و گوش را نوازش میدهند ولی گویندگان این گونه سخنان هیچ گونه راه شدنی دیگری برای زنده نگاه داشتن هفت میلیارد انسان پیشنهاد نمیکنند و خودشان هم از پرداختن کرایه خانه- هزینه های روزانه و گرانی این چیز و آن چیز همیشه شکوه دارند. چرا در این نوشته سخن از اقتصاد و تولید و مصرف و دیگر موازنه ها بمیان آورده شد؟ در سال 1357 خورشیدی (1978) مردی بنام سید روح الله خمینی که چهارده سال پیشتر از آن با چند برنامه بازسازی و نوسازی در ایران بسختی به مخالفت برخاسته بود و به نجف (عراق) پناه برده بود به دهکده ای در نزدیک پاریس به نام نوفل لوشاتو آمد. او در سال 1342 برنامه های سوادآموزی- کشاورزی و بهداشت و سازندگی در روستاها و شهرهای ایران را «غیراسلامی» می نامید و هیچ نامی از «غیرملی یا غیر میهنی و یا غیر فرهنگی و غیر ایرانی...» در میان نبود. دریغا که آوای هیچ کس هم بلند نشد به آن مرد روحانی بگوید که دریک کشور در حال پیشرفت و نوسازی، مصلحت ملی و آینده ملت، بر رعایت مذهبی اولویت دارد. چهارده سال گذشت ودر درازای آن هیچ کس هم اورا به عنوان یک دولت مرد به شمار نیاورد. در سال 1978 دوباره همان شعار «غیراسلامی» بودن برنامه های نوسازی ایران را در زیر یک درخت سیب در نوفل لوشاتو سرداد ولی این بار کمی آن شعار مذهبی را با یک شعار اقتصادی درآمیخت . او به ایرانیان گفت که نفت و بنزین آنها را رایگان خواهد کرد. در همان روزها برخی از دوستان و همکاران دانشگاهی من (دکتر و مهندس در رشته های گوناگون) نزد من میآمدند و از نفت رایگانی که «آقا» گفته بود ستایشها میکدرند و از من نیز میخواستند که همراه با ایشان به دست بوسی «آقا» بروم. مرا از نپذیرفتن آن سرزنش هم میکردند. بسیار شگفت انگیز بود که حتی اینان هم نمیخواستند بپذیرند که نفت و بنزین رایگان به مردم ایران دادن، عضو مهمی از پیکر اقتصادی کشور را از کار می اندازد و آنرا در برابر بیماری تورم، ناتوان و آسیب پذیر میکند، و سخن «آقا» یاوه ای بیش نیست. «آقا» اندک اندک گفته های مذهبی خود را رنگ اقتصادی و مالی بخشید : وی از صنعت، کشاورزی، ارتش، دانشگاه، بانک ... و بسیاری چیزها سخن میگفت و سرزنش میکرد و شعار بهبودی بخشیدن به آنها را میداد بی آنکه کوچکترین شماره و آماری از خوب و بد آنها بدهد و یا کمترین شباهتی به موازنه ها و معیارهای اقتصادی در گفته هایش بتواند نشان دهد. ایرانیانی که ارزشی به گفته های سیاسی و اقتصادی « آقا» نمیدادند در میان انبوهی که من میشناختم انگشت شمار بودند. آخرین شاهکار «آقا» هم زمانی بود که به ایران رفت و چندی پس از آن که تورم اقتصادی شانه ملت ایران را خم میکرد کارشناسان نزد او رفتند که با یکدیگر گره گشایی کنند. « آقا» گفت: «اقتصاد چیست؟ اقتصاد مال خر است، بروید زود اسکناس چاپ کنید و بدهید به این ملت بیچاره خرج کند!...» از زمانی که « آقا» آن گره گشایی مالی را به دولت خود داد دیگر پیرامون امور اقتصادی چندان چیزی نگفت زیرا کارهای بسیار مهمتری را باید رهبری میکرد مانند «جنگ با کفار» وبا «آمریکای جهانخوار» و نیز تیرباران کردن هزاران ایرانی از وزیران، امیران، زن و مرد و جوانان بیگناه و همچنین روضه خوانی برای در آوردن اشک امت خود... آن دست بوسان دیروزی « آقا» و دوستان سرزنشگر من که امروزبار سنگینی بر دوش خود دارند سرود دیگری از سالها پیش میخوانند. اینان مانند اکثریت ایرانیان میگویند که همه کارها و جانبازیهایی که در سال 1979 پا به پای « آقا» کرده اند و کرسی های مشروطه را برچیده اند و ولایت ایران را به روحانیت سپرده اند کار بسیار خوب و درستی بوده است ولی اگر امروز گرفتاریها و دشواریهایی از برای ملت ایران پیش آمده گناه آن تنها به گردن رادیو بی بی سی و اسرائیل میباشد!... این سخن برای نگارنده همان اندازه که خنده آور و بی پایه است اهانت به ملت ایران هم هست زیرا معنی این سخن اینست که یک یا دو رادیوی بیگانه توانستند « آقا» را به رهبری ایران برسانند و ملت هم بی عرضه و بی اراده بود و نتوانست سرنوشت کشور خود را، خودش بسنجد و خودش بدست گیرد. کسانی که « آقا» و دوستان و همراهانش را دولت مرد و سیاستمدار و آگاه از همه امور کشورداری پنداشتند خیلی زیبا و آرامش بخش است که به وجدان مردانه خود برگردند و بپذیرند که راه کج رفتند و کشور بزرگ و سربلند خود را به پایه یک کشور مفلوک و بینوا و برده دلار آمریکایی پایین آوردند... اگر رادیوی بی بی سی چنین عرضه و توانی را میداشت دست کم گرفتاری میان انگلیس و ایرلند را از میان می برد و یا بسیاری از جاهای دیگر جهان را مانند ایران به لجن کشانده بود. رادیو اسرائیل نیز میتوانست دست کم آشوب و خونریزی میان کشور خود و فلسطینیها را از میان بر دارد... یک رادیو شاید بتواند یک شامپوی سر یا یک اتومبیل را خوب تبلیغ کند و مردم آنرا بخرند . ولی در اینجا سخن از یک میهن بزرگ و ثروتمند است و یک رادیو، اگر ملت در اکثریت خود ایمان و گرایش مذهبی (اسلامی) نمیداشت، چگونه میتوانست از یک پیرمرد عبوس نزدیک به هشتاد ساله که در همه زندگی خود فلسفه و فقه اسلامی خوانده و هیچگاه کوچکترین مسئولیت تولیدی و سازندگی در چامعه نداشته، یک رهبر سیاستمدار و کاردانی آگاه از اقتصاد و تولید و عرضه و تقاضا و دیگر ابزار کشورداری بسازد؟ و ملت هم جان و مال و جوانان خود را به پای « آقا» نثار کنند. (زیرا او چند بار گفت که «اسلام خون میخواهد»). آیا ریش « آقا» را هم رادیو بی بی سی در کره ماه به مردم ایران نشان داد؟ آیا امام مهدی شیعیان را هم بی بی سی از چاهی در عراق به چاهی در ایران آورد؟ تأثیر تبلیغ های رسانه ای به ویژه با ابزار گسترده امروزی بر کسی پوشیده نیست. ولی آیا هر تبلیغی بر هر ملتی کار ساز است؟ تنها آیا تبلیغ توانست از یک دختر ایتالیایی تبار، خانم مادونا بسازد و آمریکائیها میلیونها دلار به پایش بریزند؟ اگر فریبایی او و گرایش مردم نمیبود کدام تبلیغ میتوانست او را مادونا کند؟ از این گونه نمونه ها در گذشته و حال بیشمار است و در آینده هم خواهد بود. بت پرستی های کهن جای خود را به سمبل سازی های مدرن داده است زیرا خوی آدمی چنین است و تنها ملت ایران نیست که بت میسازد و می شکند... هزاران سال با حیرت نشستم به خود پیوستم و از خود گسستم دریغا حاصل عمرم سه حرف است تراشیدم، پرستیدم، شکستم 500 سال پیش هنرمندان پیکرتراش و چهره پرداز اروپایی ، هنر خود را از بند واپسگرایان مذهبی (مسیحی) رها کردند و شاهکارهایی از پیکر زیبای زن تراشیدند و پرداختند. در موسیقی نیز زیباترین داستانهای حماسی و یا عاشقانه پرشور را در چهار چوب اپرا و ترانه آفریدند و هرگاه هم نغمه ای برای مراسم مذهبی ساختند زیبایی هنری و آزادگی را ازیاد نبردند و هنر و فرهنگ توانست مذهب را در جای خود یعنی کلیسا بنشاند و دولت مردان را به کاخهای رهبری جامعه بفرستد و اندک اندک ملت را در گزینش های مذهبی و سیاسی خود آزاد بگذارد... این دگرگونی بزرگ رنسانس نام گرفت. چند سالی پس از آن که این جنبش تاریخی راه پیشرفت خود را میپیمود. در ایران ما، شاه اسماعیل صفوی اسلام و مذهب شیعه را دین دولتی و رسمی کشور می ساخت. شاید بتوان ادعا کرد که اینکار در آن زمان، یک لزوم سیاسی و اجتماعی بوده است. ولی بدبختانه این لزوم سیاسی و اجتماعی، جز در بخش کوتاهی از تاریخ چهارصد ساله گذشته ایران، تا امروز همچنان مانده و استوارتر هم شده است و در آن زمان رادیو هم هنوز درست نشده بود! هنگامی که به سخن فرد فرد ایرانیان گوش داده میشود همه از این کار شاه صفوی و دنباله آن تا امروز شکوه و بدبینی ابراز میکنند ولی میلیونها زن و مرد و پیر و جوان در 1979 « آقا» را در فرودگاه تهران پیشواز میکنند و سپس سخنرانی او را در گورستان تهران با گریه و هیجانهای صرع گونه میشنوند و چندین ایرانی هم زیر لگد مالی در آن روز به مرگ میرسند و هرچند که سخنان او جز دشنام به آمریکا و اسرائیل و دو پادشاه پهلوی چیز دیگری نبود و هیچ چیزی از گفتار یک دولمترد و برنامه کشور داری در این جهان دانش و تکنولوژی در آن شنیده نمیشد. ایمان و وابستگی خمینی و پیروان ایشان و هرکس دیگری نسبت به دین و مذهب برگزیده آنان هرگز موردایراد این سخن نیست و هیچگاه هم نباید باشد ولی شایسته و خردمندانه نبود که این پیرمرد بزدگوار که باید در آن سن سمبل مهر و میهن دوستی باشد آن همه ارج مردمی خود را در راه نابود کردن همه احزاب ایران و زنان و مردان ملی و میهن دوست به کاربرد و یک ایدئولوژی یورشگر را با مرگ و خون ریزی جایگزین عرق ملی ایرانیان کند. تا اینجا هم روی این سخن تنها درمورد آسیبها و زیانهای بزرگی است که این پیرمرد ناآگاه از ابتدائی ترین اصول کشورداری و پیروان بیخرد تر از خودش بر پیکر ایران و ملت پاک باخته آن وارد آورده اند. اگر این «آقایان» هنوز هم گمان میکنند که با نزدیک صد در صد آراء مردم ایران روی کار آمده اند یک آواپرسی دیگر هم برگزار کنند تا جهانیان بهتر بدانند در ایران چه میگذرد و ملت ایران هم راه ملی و آزاد خود را بهتر پیدا کند. ملت ایران به جای آنکه این و آن را در سرنوشت کنونی خود گناهکار بداند باید بیشتر جستجو کند که چه سنگهایی در درون کشور خودش هست که بر سراو فرود میآید. پس از اینکه شاه اسماعیل کاخ رهبری کشور را با مسجد در هم آمیخت، نخستین ضربه بر فرهنگ و هنر و ادبیات کشور خورد. حال آنکه اروپائیان با رنسانس، دست ناباب مذهبیون را از دستگاه رهبری و کشورداری کوتاه کردند و کشورهای آنان امروز اقتصاد- تکنولوژی- پزشکی و سیاست جهان را میچرخانند. بدینگونه ، ایران تا پایان سلسله قاجار در کوراندیشی رسمی مذهبی به سر برد. دویست سال پس از آن، در زمان پادشاهی کریم خان زند (که خود را وکیل مردم مینامید) کمی خوی ملی گرایی ملت بر فشار و کوراندیشی مذهبی چیره شد، ولی پس از سلسله کوتاه چهل و یک ساله زندیه، در سال 1821 سلسله قاجار با آغا محمد خان آغاز شد و دوباره مراسم مذهبی و سوگواریهای دراز و استخاره های گوناگون در نشستها و برنامه های درباری هفت پادشاه این سلسله جای گرفت، به ویژه در زمان ناصرالدین و مظفرالدین شاه که روی هم بیش از 60 سال به درازا کشید. از برخی مراسم مذهبی ایشان چیزهایی گفته اند که امروز انگیزه داستان سازی ایرانیان بذله گو شده است. جنبش مشروطه (1906) شور ملی گرایی و میهن دوستی تازه ای در زندگی ملت ایران می اندازد و دوباره جوّی در کشور پدید میآید که مذهب بتواند به کار خود برسد و مردم نیز بتوانند آزادانه دین خود را برگزینند گروهی از ادبا- سرایندگان و موسیقیدانان مانند شیدا- ایرج- عارف – عشقی- بهار و غیره با ساختن سروده ها و ترانه های خود، به این شور و جنبش ملی، انگیزه و نیرو بخشیدند. ولی ایران در آن روزها که پایان سلسله قاجار را میگذارانید بدبختانه رکود اجتماعی بزرگی را پشت سرداشت و هنوز هم گرفتار آن بود. آنروزها تریاک و وافور جامعه را به خواب فرو می برد و از سوی دیگر ، یاغی گری و فساد، اقتصاد جامعه را فلج کرده بود. کسانی در غارها و کوهها پنهان گاههای دشواری را گرفته بودند و جان ومال مردم روستاها و شهرهای نزدیک خود را در دست داشتند. خزانه دولت آنچنان تهی بود که مظفرالدین شاه برای یک مسافرت درمانی به اروپا نمیتوانست هزینه آنرا بپردازد و سرانجام سفارت روسیه در تهران مسافرت او را پذیرفت و انجام شد. در نهم آبان ماه 1304 خورشیدی مجلس شورای ملی به بیش از یک صد سال بی سامانی و ناتوانی هفت پادشاه قاجار پایان داد و بدین گونه دودمان این سلسله برچیده شد. چنانکه گفته شد ایران در هرج و مرج اقتصادی- اجتماعی و سیاسی کامل به سر میبرد که تنها یک رهبر ملی توانا- پرکار و با اراده میتوانست کشور را از منجلاب ناامنی، فساد و اعتیاد و بی پولی رها کند. رضا خان که در بیش از پانزده سال در سمتهای سرداری، وزارت و رئیس الوزرائی شایستگی و میهن دوستی زیاد از خود نشان داده بود در بیست و یکم آذر ماه 1304 خورشیدی (1925) از سوی مجلس مؤسسان به پادشاهی ایران برگزیده شد. پادشاهی این مرد کاردان، برگ بزرگی از تاریخ پر فراز و نشیب ایران بشمار میآید زیرا او در زمان شانزده سال پادشاهی خود توانست کشور را از رکود اجتماعی ناشی از آمیختگی مذهب و سیاست در دستگاه رهبری رها سازد و چهره یک ملت پیشرو به ایرانیان بدهد و مهمتر از همه، کشور را از یاغی گری و دزدی و اعتیاد بیرون آورد. در سال 1320 یک کشور نوسازی شده با پشتوانه اقتصاد- دانشکاه- بانک- فرهنگستان و راه آهن سراسری و بسیاری از دیگر نشانه های یک کشور در راه پیشرفت به فرزند رضا شاه سپرده شد. در آن روزها جهان درگیر جنگ دوم بود و کشور ایران که در شاهراه خاور و باختر جای دارد نمیتوانست از بازتاب و جرقه های آن جنگ ویرانگر در امان باشد. در هفتم آذر 1322 استالین ، روزولت و چرچیل برای یک نشست سیاسی به تهران آمدند و بدنبال یک سری گفتگو میان سران، نیروهای روسیه، آمریکا و انگلیس از ایران رانده شدند. روسها به آذربایجان ایران چشم دوخته بودند اما در سال 1325 آن بخش از ایران هم بکلی پاک شد. محمد رضاشاه پهلوی برنامه های نوسازی را که با پدرش رضاشاه آغاز شده بود دنبال کرد و در سالهای 1350 کشور ایران یکی از وزنه های اقتصادی و تولیدی بسیار بزرگ خاورمیانه شد و ملت ایران در همه جهان از اعتبار و آبرومندی شایسته ای برخوردار بود. پس از پایان چنگ دوم جهانی (1945) همه کشورهای پیشرفته و بسیاری از کشورهای در راه پیشرفت، به لزوم هماهنگی و داشتن روابط دوستانه میان یکدیگر پی بردند و روشن است که در چنین آب وهوایی ملتها نیز تماسها و دادستدهای خود را با یکدیگر آسانتر و بیشتر میسازند. بسیاری از پزشکان و دانشمندان برجسته ایران در دانشگاههای بزرگ جهان آموزش یافتند و در زمان پادشاهی رضاشاه و محمدرضاشاه به کشور ایران چهره یک کشور آزاد و آباد و پیشرفته را دادند. بهترین ساختمانها و راهها به دست مهندسان ورزیده ساخته شد. در تکنولوژی و تولید نیز سرمایه گذاریهای گوناگون از چهار سوی جهان به ایران سرازیر شد. درزمان ما بر کسی پوشیده نیست که چند کشور در جهان بر دیگر کشورها برتری اقتصادی و تکنولوژیکی دارند و سرامد این کشورها، آمریکا و سپس اروپا است. روسیه و نیز امروز ژاپن و چین هم به آنها افزوده شده اند... در سالهای 1960 تا 1978 روابط داد وستد و بازرگانی میان ایران با آمریکا و اروپا بسیار گسترده و دوستانه بود. همچنانکه در روزگار کنونی ما هم کشورهای بسیار نیرومند و پیشرفته ای مانند فرانسه ، آلمان و یوژه انگلیس بی نیاز از نیروی اقتصادی و وزنه سیاسی آمریکا نیستند ولی در سیاست گفته نمیشود که اینها دست نشانده آمریکا هستند، و یا واژه های دیگری مانند برده یا نوکردرمورد آنها بکار نمیرود. در ایران ، گاهی بدبختانه نگرشهای سیاسی و ملی آنچنان با گرایشها و باورهای مذهبی آمیخته میشوند که توان گزینش، از توده مردم گرفته میشود و یک روضه روی منبر گاهی هواخواهان بیشتری از یک برنامه سنجیده و سودمند ملی پیدا میکند... در سالهای 1970 ایران از دیدگاه سیاسی و اقتصادی به پایگاهی رسیده بود که موازنه های باختریان (آمریکا و اروپا) مستقیم به آن بستگی پیدا میکرد وبرخی از خواسته های قانونی ایران مانند افزایش بهای نفت که هرچند اندک هم بود در آنان ناخشنودی بر می انگیخت. با همه اینها مذهبیون درون ایران با الهام از سخنان بی پایه خمینی در عراق و سپس در فرانسه، وارونه این وضع را نشان میدادند و پی درپی ایران را «نوکر غرب» میخواندند و نیز از سست شدن «پایه های دین» و «زیادی فساد» هم به روضه خوانیهای خود تأثیر ویژه ای می بخشیدند که هیچ یک از گفتارهای ملی و میهنی هم به پای آن نمیرسید و هر روز آتش تعصب مذهبی مردم بیشتر زبانه میکشید و پادشاه ایرن را در بن بست بیشتر میگذاشت . در اینجا تنها ملت ایران میتوانست با بازی هنرمندانه خود مسیر سناریوی زشت و اهریمنی بیگانگان و سید خمینی را دگرگون کند که در آنصورت ارتشهای جهان هم کاری از پیش نمیبردند تا چه رسد به رادیو بی بی سی یا اسرائیل که آنها هم بگونه ای روضه میخواندند و ملت ایران را آزمایش میکردند. اینان به خوبی و آشکارا میدیدند که وعده های رایگان آقای خمینی مانند نفت رایگان و سهمیه های روزانه آن در میان ایرانیان بهتر باور میشود تا گفته های سیاسی دولتمردان ... شاید بتوان گفت که اینگونه باورهای همگانی تنها در ایران نیست و در همه کشورهای پیشرفته و غیر پیشرفته تا کنون فراوان دیده شده است مانند هیتلردر آلمان – مائوتسه تونگ در چین – ژان ماری لوپن در فرانسه ( که هیچگاه هم به پیروزی نرسیده است). ولی آنچه که در مورد ایران پیش آمد و بسیار شگفت آور بود اینست که مردم ایران گفته ها و وعده های یک پیرمرد مذهبی را باور کردند که با هیچ معیار سیاسی و اقتصادی هماهنگی نداشت و خود او هم ، بیرون از کارهای مذهبی شیعه اسلامیش کمترین تجربه کشورداری نداشت و بخوبی هم روشن بود که ایران با رهبری او همان خواهد شد که امروز هست. او میخواست که کشور ایران با اصول مذهب شیعه اداره شود ولو با کشتار مردم، با بی صلاحیتی دستگاه رهبری- با فساد و چاپ اسکناس بی پشتوانه... همه این کاستیها امروز در ایران به چشم میخورد و تنها ملت ایران است که میتواند به این روزگار نکبت بار کشور خود پایان دهد. و آنروز هنگامیکه فرارسد ، یک یا دو رادیو و تبلیغ رسانه ها نمیتوانند جلو اراده ملت را بگیرند همچنانکه سی سال پیش هم خواسته ملت از همه نیروها، نیرومندتر از کار درآمد. 28سال پیش، نباید گمان شود که خمینی پیروز شد، باید گفت که ملت ایران شکست خورد زیرا آبرو و ملیت و فرهنگ ایرانی خود را در اختیار یک آخوند پیر گذارد و آنچه را که رضاشاه و محمدرضاشاه برای ارج ملت و ارزشهای ملی ایران انجام دادند، خمینی و همکارانش به اعراب برگردانیدند و از ملت ایران، امت سرزمین شیعه اسلامی ساختند. چه زیبا و هیجان برانگیزمیبود اگر آقایان روحانیون دستگاه رهبری ایران که راستی و پاکی را ویژه خود میدانند با شهامت به ایرانیان میگفتند که رهبری کشور بزرگ و نیرومندی مانند ایران ، کار ایشان نیست و بهتر است که کار رهبری کشور به چند دولتمرد آموخته و آگاه از همه موازنه های کشورداری سپرده شود و کار ایشان و رهبر از دست رفته ایشان (خمینی) تنها «امت داری شیعه اسلامی» بوده است نه «ملت داری کشور ایران...» و کاش میشد به آقای خمینی هم پیش از مردنش گفت که : نه هر که گریه برانگیخت رهبری داند... با الهام از سروده حافظ : نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی و گرنه هرکه تو بینی ستمگری داند هزار نکته باریکتر زمو اینحاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند مدار نقطه بینش زخال تست مرا که قدر گوهر یکدانه جوهری داند به قد و چهره هرآنکس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند «خدایا ایران را از دشمن ، خشکسالی و دروغ در امان نگهدار» . داریوش شاه هخامنشی
به بازگشت
|
نیست اخباری دراین صفحه |
|
responsible for all content is jonbeshenejateiran.org |
||
